گروه دینی و عربی شهرستان سراوان
صدیقین 
پيوندهای روزانه
بانیان علم نحو 
ابوالاسود ابتداء علم نحو را وضع کرد،پس از او مردمانی از کوفه و بصره کار او را تعقیب کردند،نخستین کسی که از ابوالاسود علم نحو را فرا گرفته به تکمیل آن پرداخت عنبسة بن معدان مهری بود،سپس میمون اقرن و عبدالله حضرمی و عیسی بن عمر و خلیل بن احمد (امام علم عروض و لغت) و سیبویه (امام علم نحو) بترتیب علم نحو را از یکدیگر اقتباس کرده آنرا کامل ساختند و مطابق قانون طبیعی تکامل علم نحو ترقی کرد و کتابهای مفصلی در آن موضوع تالیف شد.اما سیبویه (متوفی بسال 180) آنرا کامل ساخت و کتاب مشهور خود را در علم نحو تالیف نمود بقسمی که سایر کتب نحوی که بعدا تالیف شد بطور کلی اقتباس از کتاب سیبویه و کتاب العین بود (شرح این کتاب اخیر بزودی خواهد آمد) .شهرت و اهمیت کتاب سیبویه تا آنجا رسید که هر وقت مردم کتاب میگفتند مقصودشان کتاب نحو سیبویه بود و آنرا مانند بهترین تحفه به یکدیگر هدیه میدادند
اسباب پیدایش علم نحو
1- لهجه های مختلف : عربها در گذشته به صورت قبیله ای زندگی می کردند و هر قبیله ای لهجه ای مخصوص به خود داشت این اختلاف در لهجه صورت های مختلفی داشت به این صورتکه :
الف)گاهی اختلاف در کلمات بوده مثلاً قبیله ای به گندم ( القمح ) و قبیله دیگر آن را ( البر ) می نامیدند.
ب) گاهی اختلاف در استعمال یک کلمه وجود داشت مثلاً ماده ( الوثب ) را اهل حجاز به معنی ( ظفر ) استعمال می کردند و اهل یمن در معنی ضد آن استعمال می کردند ( وثب ) به معنی ( اقعد) می باشد.
پ) گاهی اختلاف لهجه درحرکات است. مثلاً قریش صرف مضارعه را فتحه می دهند و بنی اسد آن را مکسور می خوانند و همچنین اختلافات زیادی بین لهجه های گوناگون در زبان عربی مشاهده می شود که گاهی این اختلافات بین قبایل ، خیلی شدید است مانند اختلاف بین قبایل عدنانیه در حجاز و قحطانیه در یمن ، که در مفردات و ترکیبات با هم اختلاف زیادی دارند، بطوری که ابو عمروبن علاء گفته است (( لیس حمیر و أقاصی الیمن بلساننا ولا عربیتهم بعربیتنا )) بعضی زبان عربی خمیر و زبان نواحی یمن زبان عربی ما نمی باشد و از هم جدایند.
2- یکی دیگر از سبب پیدایش علم نحو یکی از ویژگی های زبان عربی است و آن ویژگی این است که درک معانی و مطالب در زبان عربی به اعراب کلمات بستگی دارد یعنی اگرفتحه ای راکسره یاضمه وبالعکس بخوانیم معنی کلمه به کلی دگرگون می شود .
3- علاقه شدید بزرگان اسلام و ملوکان به تلاوت قرآن و قرائت آن دانست ، در این میان ملوکان و بزرگان با توجه به این که قرائت های مختلف در قرآن صورت گرفته بود دنبال قرائت صحیح از قرآن بودندو به دلیل تاکید تعاملی زبانهای مسلمانان غیر عرب مانند فارسی و عربی در یکدیگر در اثر گذشت زمان و گسترش اسلام و حفظ قرآن از انحراف ، علوم عربی (صرف و نحو ) ساعی بودند و به صورت مدون و مکتوب نبودند تا عصر سالامی بلکه ضوابطی داشتند ولی فقط در قلبشان که به صورت لحاظ شده در استعمال آنان ظاهر شده بود.
سپس بعد از ظهور اسلام و نزول قرآن (کتاب خدا) به زبان عربی و لزوم حفظ آن از خطاء و اشتباه نیاز به تدوین این قواعد مضبوطه به وجود آمد ت به وسیلة رعایت آن قواعد این منبع اصلی و بزرگ دینی از خطاء محفوظ ماند.
به این دلیل بود که رسول خدا (صل الله علیه و آله ) احتمام می ورزیدند به قرائت آن به صورت صحیح و دور از خطاء و همین طور امیر المؤمنین (علیه السلام) و اصحاب ایشان نیز بر این روال بودند.
و بعد از توسعه اسلام و اشاعه آن در اقطار مختلف و بین اقوام غیر عرب زبان عربی به زبان اصلی در تعلیم معارف اسلامی و تعلّم آن تبدیل شد و متداول شد تکلم به عربی در بن مسلمانان به گونه ای که تأثیر گذاشت زبان عربی در زبان آنها و زبان آنها نیز در زبان عربی تأثیر گذاشت و لذا نیاز بود که زبان عربی به اصل خود باقی بماند و تحریفی در آن صورت نگیرد و عوامل دیگر که قبلاً ذکر گردید.
لذا امیر المنین علی ابن ابی طالب (علیه السلام )اساس پایه های اصلی علم نحو را تأسیس و به ابوالاسود دوئلی یاد داداند که از این قرار بود:((الکلمه کلّه اسم وفعل و حرف : الاسم ما أنبأ عن المسمی و الفعل ما أنبأ به و الحف ، ما افاد معنی.و اعلم اَنّ الاسماء ثلاثه: ظاهر و مضمر و اسم ولا مضمر و انما یتفاضل الناس فیما لیس بظاهر و لا مضمر و الرفع للفاعل و انصب للمفعول و الجر للمجرور.))
سپس حضرت به موارد قبلی قواعد با استفهام و نعت و حروف مشبّه بالفعل را اضافه فرمودند.و ابوالاسود این موترد را پی گرفته و این قواعد را بسط داده و به صورت مدون درآورد و علم نحو عربی در قرن اول اسلامی متولد شد. و شاگردان ابوالاسود و سلسله های بعد از آنها این علم را ارتقاء داداه و وسعت بخشیده و متکامل کردند.
چون ابوالاسود مدی بصری بود علم نحو در بصره آغاز شد و بحث در حول مسائل آن نشأت گرفته و تدوین شد سپس این مسائل در کوفه مطرح شد و سپس در شهرهای دیگر که بعداً مفصلاً بحث خواهد شد انشاالله .
علت نامگذارى اين دانش به نحو 
ابن انبارى در ابتداى اثر خود نزهة الالباء آورده است: 
واضع اول اين دانش على‏بن ابيطالب‏عليه‏السلام است و ابوالاسود اين دانش را از محضر وى كسب كرده و علت نامگذارى آن به نحو مطابق آنچه كه ابوالاسود روايت مى‏كند چنين است كه روزى ابوالاسود به حضور امام رسيده و متوجه مكتوبى در دست وى شده و مى‏پرسد كه اين چيست؟ امام در پاسخ مى‏گويد: من در زمينه كلام عرب تامل نموده و متوجه شدم كه در اثر همنشينى با حمراء يعنى عجمها به فساد و خطا كشيده شده لذا بر آن شدم كه قوانينى وضع نمايم كه مردم بتوانند براى درست‏سخن گفتن بدان مراجعه كرده و از آن به عنوان يك مرجع قابل اعتماد استفاده كنند سپس آن مكتوب را به من داد كه در آن چنين نگاشته شده بود: «كلام بطور كلى به سه دسته اسم و فعل و حرف تقسيم مى‏گردد. اسم آن است كه از مسماى خود خبر دهد و فعل آن است كه از حركت مسمى خبر دهد و حرف آن است كه افاده معنى نكند. و به من گفت‏ یا این دانش را بدان جهت نحو نامیده اند که چون امام علیه السلام هنگام القای اصول آن بر الاسود به وی گفت: «انح هذا النحو واضف الیه ما وقع الیک ». یا به روایت ابن انباری هنگامی که ابوالاسود اصول اولیه را جمع آوری نمود و خدمت آن حضرت عرضه کرد حضرت به وی فرمود: «نعم ما نحوت او ما احسن هذا النحو الذی نحوت. به مانند اين روش قوانينى را تدوين نمايم و اضافه فرمود كه بدان كه اسم به سه دسته تقسيم مى‏گردد مضمر، اسم ظاهر، و اسمى كه نه ظاهرى است و نه بصورت مضمر، كه البته منظور ايشان از اسمى كه نه ظاهر باشد و نه مضمر اسم مبهم مى‏باشد. ابوالاسود مى‏گويد بعد از آن من باب عطف و صفت را وضع كردم و بعد از آن باب تعجب و استفهام را، تا اين كه به باب حروف مشبهة بالفعل (ان واخواتها) رسيدم اما در رديف اين حروف «لكن‏» را ذكر ننمودم و وقتى آن را به حضرت عليه‏السلام عرضه نمودم ايشان امر فرمودند كه لكن را نيز در رديف آنها قرار دهم واين چنين بود كه هر گاه بابى از ابواب نحو را تدوين مى‏نمودم آن را به ايشان عرضه مى‏كردم تا اين كار كامل و عارى از نقص گرديد آن گاه حضرت فرمودند «ما احسن النحو الذى قد نحوت‏» يعنى چه نيكو روشى است روشى كه تو در پيش گرفتى و بدين‏سان اين دانش «نحو» نامگذارى شد. 
مذاهب نحوی
بعد از تأسیس علم نحو مطالب آن دچار دگرگونی شد مسائل نحوی گسترش یافت و مطالب این علم مورد تالیف و تصنیف در آمد سپس مذاهب نحوی به وجود آمد که در مورد مسائل مختلف این علم آرائء مختلفی ارائه کردند و البته همین مسئله نیز باعث پیشرفت این علم و تکامل آن شد .
1 مکتب بصره
همان گونه که گذشت ابوالاسود و شاگردانش اولین کسانی بودند که قواعد نحوی را در بصره تدوین کردن به همین جهت بصریان در تدوین و دادن آراء در موردان ازدیگر مذاهب مقدم شدند که باعث پیدا شدن نحات بزرگی در بصره شد که بعداً اسامی آنها ذکر خواهد شد .معروفترين چهره نحو بصره كه به عنوان پيشواى اين دانش در آن ديار مطرح است‏خليل‏بن احمد فراهيدى مؤلف كتاب بى‏همتاى العين است. وى استاد سيبويه در نحو است و كسى است كه اين دانش را تهذيب كرد و آن را گسترش داد و به بيان علل آن پرداخت. سيبويه علم نحو را از وى آموخت و در تدوين كتاب جاودانه خويش از نظريات خليل بسيار بهره جست. شهرت سیبویه به الکتاب است که آن را به سبب ارزش و اهمیتش قرآن النحو می خوانده اند (ابوطیب لغوی ، 65 ) .وی در این کتاب برای نخستین بار اصول وقواعد نحو را پایه ریزی کرد و شکل نهایی بخشید . با ظهور الکتاب مکتب نحوی بصره به ریاست سیبویه پدید آمد قواعدی که سیبویه در الکتاب تدوین کرد ، چندان مستحکم ، استوار و جامع بود که تا قرنها بعد نحویان نتوانستند چیز جدیدی برآن بیفزایند و تنها به شرح و تبیین آن بسنده کردند . ابن نديم معتقد است كه سيبويه نحو را از خليل گرفته و شاگردى او در محضر خليل كمك بسيار بزرگى در تدوين الكتاب بوده است. كتابى كه هيچ كس قبل از او و حتى بعد از او مانند آن را نتوانست‏خلق كند. ابن انبارى مى‏گويد كه خليل بزرگ اهل ادب و قطب اعظم در دانش نحو و تقوا است. وى كسى است كه در تصحيح قياس و استخراج مسائل نحوى گوى سبقت از همگان ربوده و در تحليل علم نحو از قدرتى خارق‏العاده برخوردار بوده. سيبويه نيز نحو را از وى فراگرفته و در محضر وى شاگردى كرده است وى بيشتر نقل قولها را در الكتاب از زبان خليل آورده است، خليل اولين كسى است كه فرهنگ لغت نگاشته و اشعار عرب را جمع‏آورى كرده است. ابن خلكان در وفيات الاعيان آورده كه «خليل امام و پيشواى علم لغت و نحو است وى بانى دانشى است كه از زمان خلقت تا به امروز هيچ كس را ياراى خلق آن نبوده.» بالاخره سيوطى در اوايل تصريح كرده كه ضابط اول علم لغت‏خليل بن احمد فراهيدى است. 
2مکتب کوفه
بعد بزرگان کوفه این علم را آموخته ، تدوین و این علم در کوفه انشار یافت که باعث نقد آراء بصریان گشته حتی به گونه ای که در مقابل بصریان قد الم کرده و نظرات آنها را رد و باطل می شمردند .
ودر عصر عباسی بر بصریان تفوق یافتند.(( البته نه به دلیل برتری علمی بلکه به دلیل حمایتهایی که حکام عباس از کوفیان می کردند 
در عصر عباسی آمیزش زبان عرب با اقوام دیگر زیاد شد زیرا به قولی در دورة عباسی سرزمین عربستان مهد علم گشت چون حکام علاقه زیادی به علم از خود نشان دادند و امد و شد طالبان علم زیاد گشت به طوری که حتی از کشور های اروپایی نیز برای کسب علم به این نقطه سفر می کردند که پایگاه اصلی آن ائمه علیهم السلام بو دند از این فرصت برای بست و گسترش علم استفاده فراوان نموده و شاگردان زیادی تربیبت فرمودند.که این آمیزش باعث به وجود آمدن بیم تحریف در زبان به وجود آمد، بدین سبب به تألیف قاموسهای عمومی درنگارش فرهنگ هاپرداختند که ازاین جمله میتوان به مواردزیراشاره کرد:کتاب العین(از خلیل)،الکامل(از مبرد)وتعدادی کتاب لغات دیگر.
در این عهد علم نحو مورد کشمکش شدید درمیان مدرسه بصره و کوفه بود که بصریان به قیاس اعتماد داشتند و کوفیان به کلام عرب و از علماء بصره عمرو بن علاءو شاگرد او سیبویه صاحب (الکتاب) و اخفش شاگرد سیبویه شهرت یافتند.و از علماء کوفه ابو جعفر رواسی ، معاذ هراء ( واضع علم تصریف) استاد کسائی و خود کسائی و فرّاء (مولف کتاب الحدود) شاگرد کسائی مشهورند ( در مورد فرّاء گفته اند در نحو ،امیر المؤمنین بود.)
در اثر مناظرات ارباب این دو مدرسه مباحثات و مناقشات آنان قواعد نحو به پیچ و خم های زیاد و تجزیه و تحلیل های بیهوده و غموض واشکال افتاد و فهم و بحث علم نحو بغایت سخت و مشکل گردید.))
همان گونه که قبلاً‌ گذشت این دو مذهب مهمترین و اساسی ترین آراء در نحو را دارا می باشند به گونه ای که اتفاق آنان در یک مسئله نحوی به عنوان اجماع و یک دلیل بربای استنباط به ان مسئله شده است .
3- مکتب بغداد
بعد از این دو مذهب مذاهب دیگری به نام مذهب بغدادیه که از نحاتشان ابن انباری و وشاء و ابن قتیبه میرسد . در قرن سوم دو مکتب رقیب (بصره و کوفه )به هم نزدیک و به یکدیگر ادغام شدند این وتاقعه زمانی رخ داد که بغداد دار الخلافه بودو مرکز حیات فکری همگان شده و شهر ها و سرزمین های دیگر تحت الشعاع آن قرار گرفتند.نسل بعد از بزرگان دو مکتب اهمیت زیادی به اختلافات بین دو مکتب ندادند و شروع به گزینش هر دو مکتب کردند و انهارا در یک مکتب ممتاز و جدید گرد آوردند برخی محققان وجود مکتب بغداد را جدا از این دو مکتب قبول نداشتند گاهی پیروان آنرا کوفی و گاهی بصری میدانستند این گرایش جدید از زمانی آغاز شد که دو تن از عالمان این مکاتب به نامهای مبرد (بصری و ثعلب(کوفی ) به بغداد رفتند و مکتبی معتدل ازبین اراء دو مکتب پدید آوردند 
4- مذهب مغربیه
 که ازنحات آنها ابن با شاذ و ابن معط میرسد
5-مذهب اندلسی 
که از نحات آن شلوبین و ابن ضائع را می توان نام برد .
این پنج مذهب، مذاهب اصلی در علم نحو اند . البته یک مذهب التقاطی دیگری بین مذهب بصری و مذهب کوفی را بعضی نحات اختیار کرده اند که از آنها ابن مالک و ابن هشام را می توان نام برد .
نکته دیگری که در مورد مذاهب بصری و کوفی و سایر مذاهب ذکر کرد این که علمای کوفه و بصره علم نحو را به تمامی بررسی کردند و برای کسانی که بعد از آنان آمدند که قبلا ذکر شد از مسائل نحو چیزی باقی نگذاشتند جز شرح و تلخیص یا وفق دادن میان آراء یا جمع بین آنها بدون هیچ ترجیح و برتری دادنی و این نیز می تواند دلیل دیگری باشد بر این که اتفاق بین علمای بصره و کوفه را به عنوان اجماع قبول داشته و به آن استدلال می کنند.
استنادات مکتب بصره
(1)استناد به قرانت و موضع اهل در برابر قراء سبعه
(2) استناد به احادیث و روایات نبوی
با وجود اتفاق نظر بر اینکه فصیح ترین شخص در میان عرب آنحضرت است ولی در جواز به روایات منقول از آنحضرت اختلاف نظر دارند وبه دو گروه تقسیم میشوند  
گروه اول گویند احادیث به لفظ آنحضرت است و استشهاد به انها جائز است
گروه دوم گویند احادیث نقل به مضمون شده و دقیقا لفظ خود پیامبر روایت نشده است و لذا استشهاد به آنرا جائز نمیدانند انان به صحرا میرفتند تا با اعراب اصیل هم صحبت شده مستقیما از خود آنان بشنوند 
(3) استناد به کلام عرب. آنان به کلام عرب تا اواخر عصر عباسی اکتفا نموده و جز از قبایل اصیل که زبانشان با آمیزش عجم ها تباه و فاسد نشده باشد شاهد نمی آورند 
کلام عرب سومین منبع شواهد نحوی است که به دو قسم شعر و نثر تقسیم میشود
بهترین و بالاترین شواهد بصریان قران کریم است آنها فقط شواهدی از قران کریم را برمیگزینند که از آیات روشن قرآن کریم باشد که در آن شک وتردیدی نباشد 
آنها در قرآت سبعه نیز نظر مطلوبی ندارند طبق روال معمول خود در شواهدئشان برای اثبات شواهد نحو سختگیری میکردند و به قراۀت سبعه به نظر تردید نگاه میکردند
برخی آراء و عقاید بصریون و اختلافشان با کوفیون
ا- علمای بصره غالبا قائده نحوی خود را بر پایه شاهدی که شایع و راجع بود و عمومیت داشت بنا مینهادندو شواهد دیگر را به عنوان شاذ و نادر کنار میگذاشتند در حالیکه علمای کوفه حتی به یک مثال نیز توجه میکردندویک شاهد را تعمیم داده و بر اساس ان قیاس مینمود ند 
2- علمای بصره در اخذ کلام عرب سختیری مینمودندو مثالهای شاذ و نادر را رها میکردند ولی کوفیان به اعراب سرزمین های مجاور خودکه زبان آنها به فساد و تباهی کشیده میشد نیز اعتماد میکردند 
3- بصریانفقط شعرای طبقه اول و دوم را قبول دا شتند وبه شعر اناناستناد میکردند ولی اهل کوفه به شعر بسیار توجه مینمودندتا حدی که شعر های مصنوعووجعلی نیز نزد انان فراوان به چشم میخورد 
4- عنایت بصریان بر این بود که زبانی پایه گذاری کنند که نظم ومنطق بر ان حاکم باشد و از تعقید و پیچیدگی نحوی به دور باشد در حالی که کوفیان برای انچه که از اعراب نقل میشداحترام بسیار قائل بودند وتمام همّ وغم ایشان وضع قاعده نحوی بودوحتی الفاظ شاذ ونادر از این امر مستثنی نبود.
5-بصریان اهل منطق و قیاس بودند و اعراب فصیح دربادیه های اطراف بصره سکونت داشتند و بصریان از آنها واژه های درست را فرا گفتند و آنچه را که غلط و ضعیف بود به دور انداختند. اما کوفیان هم حجتشان کلام اعراب بو د ولی کسانی را از میان اعراب 
که به آنها اعتماد می کردند و اقوالشان را شاهد می گرفتند در فصاحت و بلاغت به 
پای اعراب بصره نمی رسیدند ، از این رو آنچه کوفیان از عرب نقل کرده اند از حیث ذوق و قدرت تحلیل جای منقولات بصری را نمی گیرد .
6-از خصائص نحو بصری: اعمال قیاس و دوری تأویل های بعیدی که مخالف ظاهر است و میل به طرح آنها به گونه شاذ است .و از خصائص نحو کوفی زیادی تمسک به اسقراء سماعی و قیاس بر اساس موارد شاذ است . ك اصول حاكم بر مكتب نحوي كوفه بیشتر به سمت و سوي سماع و استشهاد به كلام الله و شعر و نثر جاهلي و اسلامي متمایل‏است;
7-از ويژگيهاى بارز مكتب نحو بصره، قانونمند كردن قواعد نحو و روى آوردن به قياس در نحو عربى بود. اثر اين رويكرد به دانش نحو، راه يافتن تأويل و توجيه بيشتر در تحليل نحوى آيات، منضبط شدن قواعد نحو، محدودتر شدن دامنه قواعد و در نتيجه سهل‌تر شدن فراگيرى آن قواعد بود. در مقابل اين مكتب، مكتب نحو كوفه به پيشوايى كسايى (م. 189 ق.) پديد آمد. ويژگى مكتب نحو كوفه را توجه بيشتر به نقل و سماع و فاصله گرفتن از قياس معرفى كرده‌اند و اين سبب شده بود در اين مكتب ظواهر آيات قرآن در بسيارى از موارد ملاك تدوين قواعد نحو قرار گيرد؛ اما پيروان مكتب نحو كوفه از گرايش به تأويل و قياس در ساخت قواعد نحو به طور كامل دورى نگزيدندبا اين حال به‌رغم توجه عميق مكتب نحو كوفه به سماع، نحو بصره از اعتبار بيشترى برخوردار گشت و تقريباً به عنوان نحو معيار، پيروان بيشترى را به خود جلب كرد؛
اهل بصره به این شکل عمل میکردند که قواعد خود را بر اساس کلام رایج و شایع عرب وضع مینمایند آنها در بیشتر موارد به معیارهای عقلی اهمییت میدهند و هر گاه یکی از اصولشان با سماعغیر مشهور ناسازگار باشد به توجیه و تاویل رو میاورند یا آنرا شاذ ونادر یا احیانا خطا وغلط مینامند 
نمونه های از ختلاف
موارد اختلاف علمای بصره و علمای کوفه به صد و دو مسئله رسیده بود . 
1-بصریان می گفتند که اسم از سمو مشتق شده و کوفیان می گفتند از وسم . 

2-بصریان می گفتند که فعل از مصدر مشتق شده و کوفیان می گفتند فعل از فعل مشتق شده . 
3-در نزد بصریان از کلماتی که دال بر رنگ است افعل تفضیل نمی سازند، مگر به واسطه((اشد)) و امثال آن ولی کوفیان بدون واسطه هم جایز می دانستند و می گفتند: ((هو ابیض منه )) .
4-در مورد دخول مَن زائد بر مفعول به گویند (و لانّ مفعول به لا تدخل عی (من)الزائدهالا بشرط یتقدمهغیر موجب و ان یکون مادخلت علیه نکره )
5 اشتقاق کلمه اسم در مکاتب 
اِسْم‌، يكى‌ از اقسام‌ سه‌گانة كلمه‌ در دستور زبان‌ عربى‌ اسم‌، فعل‌ و حرف‌. عالمان‌ صرف‌ و نحو بيش‌ از دو قسم‌ ديگر كلمه‌ به‌ بررسى‌ و تعريف‌ اسم‌ پرداخته‌اند. نخستين‌ اشاره‌اي‌ كه‌ به‌ اسم‌ شده‌، همان‌ است‌ كه‌ در روايت‌ ابوالاسود ه م‌ در قرن‌ ق‌/م‌ آمده‌ است‌ ه د، /88. چند دهه‌ پس‌ از ابوالاسود، ابن‌ ابى‌اسحاق‌ د 17ق‌/35م‌ و شاگردش‌ عيسى‌ بن‌ عمر 49ق‌/66م‌ با عنايت‌ به‌ «علت‌ و قياس‌»، اشارة خام‌ منسوب‌ به‌ ابوالاسود را اندكى‌ گسترش‌ دادند 
در زمان‌ سيبويه‌ د 80ق‌ اسم‌ هنوز تعريف‌ روشنى‌ نيافته‌ بوده‌، و وي‌ در توضيح‌ آن‌ به‌ ذكر چند مثال‌ مانند رَجُل‌، فَرَس‌ بسنده‌ كرده‌ است‌ .در همان‌ زمان‌، كسايى‌ د 83ق‌ اسم‌ را اينگونه‌ تعريف‌ كرده‌ است‌: «اسم‌ چيزي‌ است‌ كه‌ صفت‌ بپذيرد» نك: ابن‌ فارس‌، 0؛ باز در همان‌ زمان‌ فرّاء د 70ق‌ به‌ ويژگيهاي‌ دستوري‌ ظاهري‌ كلمه‌ عنايت‌ كرده‌، تعريف‌ ديگري‌ ارائه‌ مى‌كند: «اسم‌ آن‌ است‌ كه‌ تنوين‌، اضافه‌ و الف‌ و لام‌ بپذيرد». هشام‌ ضرير د 90ق‌ حرف‌ جر پذيرفتن‌ و منادا قرار گرفتن‌ كلمه‌ را براي‌ تعريف‌ اسم‌ كافى‌ مى‌داند نك: همانجا. اخفش‌ ه م‌ كه‌ دوست‌ سيبويه‌ و عالم‌ترين‌ كس‌ به‌ الكتاب‌ بود، ويژگى‌ نحوي‌ و صرفى‌ - هر دو - را ملاك‌ تعريف‌ اسم‌ مى‌شمارد و مى‌گويد: «هر كلمه‌اي‌ كه‌ فعل‌ و صفت‌ بپذيرد، مانند زيدٌ قام‌ و زيدٌ قائم‌، و نيز به‌ صورت‌ تثنيه‌ و جمع‌ درآيد و تصريف‌ نپذيرد، اسم‌ است‌» نك: همانجا. حدود نيم‌ قرن‌ بعد، مبرد د 85 ق‌ كه‌ شارح‌ بزرگ‌ سيبويه‌ بود، توصيف‌ دستوري‌ و معنايى‌ كلمه‌ را در تعريف‌ خود نهاده‌، گفت‌: اسم‌ آن‌ است‌ كه‌ بر معنايى‌ واقع‌ گردد، مانند رَجُل‌، فَرَس‌ و زيد؛ نيز اسم‌ كلمه‌اي‌ است‌ كه‌ حرف‌ جر بپذيرد /؛ نيز نك: زجاجى‌، الايضاح‌...، ابن‌ فارس‌، 1. شاگرد او ابن‌ سراج‌ نيز همين‌ تعريف‌ را برگرفته‌ است‌ نك: زجاجى‌، همانجا. 
اين‌ بحث‌ در ميان‌ نحويان‌ ‌ نيز همچنان‌ ادامه‌ مى‌يابد، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ تأثير منطق‌ ارسطو اندك‌ اندك‌ بر نحو عربى‌ نمايان‌ مى‌گردد. راست‌ است‌ كه‌ ابن‌ سراج‌ تقريباً مانند گذشتگان‌، اسم‌ را كلمه‌اي‌ مى‌داند كه‌ بر معنايى‌ يگانه‌ دلالت‌ كند و زجاجى‌ شايستگى‌ فاعل‌ يا مفعول‌ واقع‌ شدن‌ و پذيرش‌ حرف‌ جر را در تعريف‌ خود مى‌گنجاند الجمل‌...، ؛ اما ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ زجاجى‌ تعريف‌ خود را در چارچوبى‌ منطقى‌ عرضه‌ كرده‌، مى‌گويد: اين‌ حد داخل‌ در معيارهاي‌ نحوي‌ است‌ و اسم‌ نمى‌تواند از اين‌ تعريف‌ خارج‌ باشد و غير اسم‌ نيز در آن‌ جاي‌ نمى‌گيرد الايضاح‌، 8 و باز از قول‌ منطقيان‌ مى‌گويد: اسم‌ صوتى‌ است‌ وضع‌ شده‌ كه‌ بر معنايى‌ دلالت‌ مى‌كند، بدون‌ اقتران‌ به‌ زمان‌؛ اما او، اين‌ تعريف‌ منطقى‌ را از نظر نحو صحيح‌ نمى‌داند؛ چه‌، به‌ موجب‌ آن‌ بسياري‌ از حروف‌ نيز در آن‌ جاي‌ مى‌گيرد همانجا. حال‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ از چه‌ روي‌ ابن‌ فارس‌ همين‌ تعريف‌ را با اندكى‌ دگرگونى‌ از قول‌ ابوبكر محمد بن‌ احمد بصير و ابومحمد سلْم‌ بن‌ حسن‌ به‌ خودِ زجاجى‌ نسبت‌ مى‌دهد و همان‌ ايراد را بر اين‌ تعريف‌ وارد مى‌سازد ص‌ 2. فليش‌ نيز به‌ نقل‌ از ابن‌ فارس‌ اين‌ تعريف‌ را به‌ زجاجى‌ نسبت‌ داده‌، آن‌ را متأثر از منطق‌ ارسطويى‌ مى‌داند 
سيرافى‌ در تعريف‌ اسم‌ مى‌گويد: اسم‌ كلمه‌اي‌ است‌ كه‌ فى‌ نفسه‌ بر معنايى‌ دلالت‌ كند و مقرون‌ به‌ زمان‌ محصَّل‌ نباشد نك: ابن‌ يعيش‌، /2. ابن‌ جنى‌ نيز تعريفى‌ به‌ سان‌ِ نحويان‌ پيش‌ از خود ارائه‌ مى‌كند. اللمع‌...، 5-6؛ اما در ميان‌ دانشمندان‌ نحو سدة ق‌، ابوحيان‌ توحيدي‌ د 14ق‌ تعريفى‌ به‌ دست‌ مى‌دهد كه‌ برگرفته‌ از آراء نحويانى‌ چون‌ فراء و مبرد، هشام‌ ضرير، اخفش‌ اوسط، ابن‌ سراج‌ و سيرافى‌ است‌ /07- 08. در سدة ق‌ زمخشري‌ اسم‌ را كلمه‌اي‌ مى‌داند كه‌ «فى‌ نفسه‌ بر معنايى‌ دلالت‌ مى‌كند و دلالت‌ آن‌ مجرد از اقتران‌ است‌» ص‌ . بدين‌ سان‌ او قيد «محصل‌» را از تعريف‌ سيرافى‌ و ابوحيان‌ حذف‌ كرده‌ است‌. در سدة ق‌ على‌ جرجانى‌ تعريف‌ سيرافى‌ و زمخشري‌ را با تأكيد بر عدم‌ اقتران‌ به‌ زمانهاي‌ سه‌گانه‌ بازگو مى‌كند ص‌ 0. سيوطى‌ نيز تعريفى‌ جامع‌ و مانع‌ از اسم‌ ارائه‌ كرده‌، مى‌گويد: اسم‌ آن‌ است‌ كه‌ بر مسماي‌ خود دلالت‌ وضعى‌ داشته‌ باشد /55- 56. بى‌گمان‌ سيوطى‌ قصد آن‌ دارد تا با تأكيد بر دلالت‌ وضعى‌، مصادري‌ همچون‌ «مقدم‌ الحاج‌» و «خفوق‌ النجم‌» را كه‌ دلالت‌ اشتقاقى‌ بر زمان‌ دارند، از تعريف‌ خود خارج‌ نمايد. او بيش‌ از 0 علامت‌ براي‌ اسم‌ برمى‌شمرد / - . 
از سدة ق‌ به‌ بعد، تعريف‌ اسم‌، تحت‌ تأثير منطق‌ يونانى‌ شكل‌ مى‌گيرد و در قرنهاي‌ و ق‌، اين‌ تعريف‌ عموميت‌ مى‌يابد: «اسم‌ آن‌ است‌ كه‌ فى‌ نفسه‌ بر معنايى‌ دلالت‌ كند و مقرون‌ به‌ زمان‌ نباشد» و گاه‌ قيد « محصل‌ » يا قيد « زمانهاي‌ سه‌گانه‌ » را به‌ آن‌ مى‌افزايند نك: ابن‌ هشام‌، 
راه‌ يافتن‌ مناقشات‌ منطقى‌ در دستور زبان‌ عربى‌ موجب‌ پيدايش‌ تعاريف‌ گوناگون‌ دربارة اسم‌ شد. ابن‌ انباري‌ مى‌گويد: حدود 0 تعريف‌ دربارة اسم‌ ارائه‌ شده‌ است‌ نك: صقر، 2. وجود واژه‌هايى‌ چون‌ كيف‌، اذا، يوم‌، ... نيز سبب‌ شده‌ است‌ تا جامعيت‌ تعريفهاي‌ اسم‌ خدشه‌دار گشته‌، مورد انتقاد قرار گيرد نك: ابن‌ سراج‌، /6-7؛ زجاجى‌، الايضاح‌، 9، 1 -2؛ ابن‌ فارس‌، 1. اما هنوز اين‌ نقدها كاملاً جنبة منطقى‌ به‌ خود نگرفته‌ است‌؛ چه‌، زجاجى‌ به‌ تفاوت‌ معيارهاي‌ نحودانان‌ و منطق‌ شناسان‌ اشاره‌ كرده‌، تعريف‌ منطقى‌ را در نحو نمى‌پذيرد همان‌، 8. اما تأثير منطق‌ يونانى‌ در نحو عربى‌ به‌ تدريج‌ چنان‌ شدت‌ يافت‌ كه‌ در سدة ق‌ تمام‌ انتقادهايى‌ كه‌ بر تعريفهاي‌ اسم‌ وارد مى‌شد، سراسر جنبة منطقى‌ يافت‌. منتقدان‌ اين‌ سده‌ در نقدهاي‌ خود پيوسته‌ در جست‌ و جوي‌ جنس‌ و فصل‌ هر تعريف‌ بودند و جامع‌ و مانع‌ بودن‌ آن‌ را طلب‌ مى‌كردند نك: ابوالبقاء عكبري‌، 23-24؛ ابن‌ يعيش‌، همانجا؛ ابن‌ ابى‌ الربيع‌، 60؛ قرشى‌، 9. 
ويژگيهاي‌ اسم‌ كه‌ در همة منابع‌ تكرار شده‌ است‌ و هر يك‌ از آنها مى‌تواند اسم‌ بودن‌ كلمه‌ را ثابت‌ كند، اينهاست‌: . هرگاه‌ بتوان‌ آن‌ را مسنداليه‌ جمله‌ ساخت‌ و از آن‌ خبر داد. . هرگاه‌ بتوان‌ با افزودن‌ حرف‌ تعريف‌ «ال»، يا با اضافه‌ كردن‌ به‌ يك‌ اسم‌ معرفه‌، آن‌ را معرفه‌ ساخت‌. . هرگاه‌ شايستگى‌ پذيرش‌ تنوين‌ و حرف‌ جر داشته‌ باشد. . هرگاه‌ در موصوف‌ و منادا واقع‌ گردد و ... نك: ابن‌ سراج‌، /7- 8؛ زمخشري‌، همانجا؛ ابن‌ حاجب‌، ؛ ابن‌ عقيل‌، /6-1. سيوطى‌ - چنانكه‌ گفته‌ شد - بيش‌ از 0 خصوصيت‌ دربارة اسم‌ بيان‌ كرده‌ است‌ همانجا. موضوع‌ «مرتبة اسم‌» در ميان‌ انواع‌ سه‌گانة كلمه‌ نيز مناقشات‌ فراوانى‌ برانگيخته‌ است‌ و عموماً آن‌ را در مرتبة نخست‌ مى‌نهند زجاجى‌، همان‌، 
3. بررسى‌ واژة اسم‌ از ديدگاه‌ لغوي‌ و اشتقاقى‌: از ديرباز ميان‌ نحويان‌ كوفه‌ و بصره‌ پيرامون‌ ريشة اين‌ واژه‌ اختلاف‌ نظر وجود داشته‌ است‌. بصريان‌ اسم‌ را مشتق‌ از سما، يَسْمو، سُمُوّاً به‌ معناي‌ برتري‌ و عُلُوّ دانسته‌اند و مناسبت‌ آن‌ را برتري‌ اسم‌ بر مسمى‌ و نيز بر فعل‌ و حرف‌ دانسته‌اند ابن‌ انباري‌، /، . ابو اسحاق‌ زجاج‌، شاگرد مبرد نيز آن‌ را مشتق‌ از سُمُوّ دانسته‌ نك: ابن‌ فارس‌، 9، و ابن‌ فارس‌ نيز نظر او را تأييد كرده‌ است‌ ص‌ 00. اما نحويان‌ پيرو مكتب‌ كوفه‌ اسم‌ را مشتق‌ از وَسَم‌َ، يَسِم‌ُ، وَسْماً و به‌ معناي‌ علامت‌ و نشانه‌ گرفته‌اند و بر اين‌ اعتقادند كه‌ اسم‌ علامتى‌ براي‌ مسمّاي‌ خود است‌ كه‌ آن‌ مسمى‌، بدان‌ بازشناخته‌ مى‌شود نك: ابن‌ انباري‌، /؛ نيز نك: ابن‌ فارس‌، 9. 
نحويان‌ بصره‌ برآنند كه‌ نظر كوفيان‌ در مورد ريشة اسم‌ تنها از جهت‌ معنى‌ صحيح‌ است‌، نه‌ از جهت‌ لفظ؛ و چون‌ بررسى‌ اشتقاق‌، يك‌ بحث‌ لفظى‌ است‌، ناچار عقيدة كوفيان‌ را باطل‌ دانسته‌، خود در اثبات‌ اينكه‌ اسم‌ از سمو مشتق‌ است‌، توضيحاتى‌ مى‌دهند كه‌ اجمالاً چنين‌ است‌: الف‌ - از سِمْو، واو حذف‌ شده‌، به‌ جاي‌ آن‌ همزه‌اي‌ در آغاز كلمه‌ آمده‌ است‌؛ ب‌ - صيغة أَسْمَيْت‌ُ، ناچار *أسْمَوْت‌ُ بوده‌ كه‌ خود از ريشة سمو مشتق‌ است‌؛ ج‌ - كلمة سُمَى‌ّ مصغر اسم‌ و كلمة سُمًى‌ و نيز جمع‌ اسماء نشان‌ از وجود واو در آخر كلمه‌ دارند، نه‌ اول‌ آن‌؛ د - اگر اسم‌ را با ابن‌ بنو y ابن‌ قياس‌ كنيم‌، ملاحظه‌ مى‌كنيم‌ تحولى‌ شبيه‌ به‌ تحول‌ آن‌ داشته‌ است‌ نك: ابن‌ انباري‌، / -6. 
اما اِشكال‌ نظر نحويان‌ بصره‌ در آن‌ است‌ كه‌ نتوانسته‌اند اسم‌ را در حوزة معنايى‌ «سما» «يسمو» بالا رفتن‌ قرار دهند و كوفيان‌ را قانع‌ سازند. با اينهمه‌ نظر آنان‌، مقبول‌تر افتاده‌ است‌. خطيب‌ تبريزي‌ براي‌ اسم‌ شكل‌ گوناگون‌ آورده‌ است‌: اِسم‌، اُسْم‌، سِم‌ٌ و سُم‌ٌ. وي‌ در تأييد سخن‌ خود شواهدي‌ از شعر عرب‌ ذكر مى‌كند /50-51. ابن‌ انباري‌ شكل‌ سُمًى‌ را به‌ اين‌ صورت‌ مى‌افزايد /5؛ نيز نك: ابن‌ يعيش‌، /3-4. اينك‌، با توجه‌ به‌ شكلهاي‌ فراموش‌ شده‌اي‌ كه‌ تنها در متون‌ كهن‌ عرب‌ مى‌توان‌ يافت‌، شايد بتوان‌ نظرية ثُنايى‌ بودن‌ ريشة اين‌ كلمه‌ را پذيرفت‌. بى‌گمان‌ اسم‌ از ريشة كهن‌ سامى‌ SM برآمده‌؛ در اكدي‌ شُمو، در آرامى‌ شْما، در عبري‌ شِم‌ و در حبشى‌ سِم‌ است‌ عبدالتواب‌، 6؛ نيز نك: بستانى‌، 3/79. بنابراين‌، اسم‌ نيز مانند بيشتر كلمات‌ِ «مادر» در زبان‌ عربى‌، حالت‌ دو حرفى‌ داشته‌، اما در مسير تحول‌، ميل‌ به‌ اتساع‌ يا سه‌ حرفى‌ ساختن‌ كلمات‌ موجب‌ افزايش‌ يك‌ واجك‌ صوتى‌ و كاملاً تهى‌ از بار معنايى‌ در آغاز كلمه‌ گرديده‌ است‌. اين‌ پديده‌ را در چند كلمة دو حرفى‌ ديگر نيز مى‌توان‌ بازيافت‌ نك: ه د، ابن‌. خاصيت‌ صوتى‌ و بى‌معنايى‌ همزة آغازين‌ باعث‌ مى‌گردد كه‌ هنگام‌ تركيب‌ كلمه‌اي‌ ديگر با كلمة اسم‌، آن‌ را در تلفظ، و حتى‌ گاه‌ در نگارش‌، حذف‌ كنند؛ نيز به‌ همين‌ سبب‌ است‌ كه‌ نحويون‌ عرب‌، آن‌ را «همزة وصل‌» نام‌ داده‌اند. 
دانشمندان‌ مسلمان‌ هنگام‌ بحث‌ دربارة اسم‌، البته‌ جانب‌ معنى‌ شناسى‌ را فرو ننهاده‌اند و مانند اصوليان‌ دربارة انطباق‌ و عدم‌ انطباق‌ اسم‌ و مسمّى‌
5در باره آیه (ان کنتم مومنین ) میگویند قال بن عطیه: وان کنتم شرط و الجواب 
بزرگان مکتب بصره
1- عیسی بن عمر ثقفی(وفات 149 هجری)استاد سیبویه
2- ابن عمر مازنی (وفات145 هجری )
3- ابو عبد الرحمن خلیل بن احمد فراهیدی (وفات 175 هجری )
4- ابو بشر ابولحسن عمر بن عثمان بن قنبر معروف به سیبویه(وفات 180هجری )
5- ابولحسن سعید بن مسعده اخفش ملقب به اخفش اوسط(وفات 215یا225هجری)
6- ابوالعباس مبرد ازدی بصری (وفات 285هجری )
7- ابولحسن علی بن سلیمان اخفش (وفات 315 هجری 
8- ابن درستویه ابواقاسم زجاجی (وفات 377هجری)
9- ابوسعید سیرافی 
طبقات شعرا از دیدگاه نحوییون
1)طبقه جاهلیان مثل اصحاب معلقات 
2)طبقه مخضرمان مانند لبید(وفات 38هجری)و حطیئه(وفات55 هجری)
3)طبقه مقدمان یا اسلامیان مثل فرزدق(وفات 110 هجری)و جریر (وفات 110 هجری)
4)طبقه مولدان مثل بشار بن برد (وفات 168هجری)و ابونواس(_وفهت 191 هجری)
5- طبقه محدثان مثل ابو تّمام (وفات222هجری)
6- طبقه متاخران مثل متنبی (وفات 354 هجری 
موضوعات مرتبط: عربی
[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ ] [ 21:9 ] [ اسحق ملازهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آموزش دینی عربی قران